تبليغاتX
آفتاب آبی

آفتاب آبی

فرهنگی اجتماعی ادبی هنری

خداحافظی

سلام دوستای خوبم /// .

من اسباب کشی کردم ...

باید از همه دوستایی که تو اسباب کشی

 بهم کمک کردند سپاسگزاری کنم، مثلا :

... حسین زیارتی که یه اتاق از خونه شو برای یه سال بهم اجاره داد و...

مشاور خوبی هم بود و هست  ...

دیگه: سید افشین مهیمنی که تو دکوراسیون ویژه خونه کمک کرد ...

دیگه: پدرام گشمردی که ما رو سوژه کرد و همیشه باعث دلگرمی ماست و...

دیگه : دکتر پویا که هی جار زد که خونه دارتون کردم و ... هی منت گذاشت و

کامنت گذاشت و متلک گفت و با این کاراش باعث شد که ما جون بگیریم و

از اون بادا نباشیم که با این بیدا بلرزیم ...

و خودم که حمالی اسباب و وسایل و کلمات و ... روی دوشم بود ...

ببخشید اگه توی این مدت توی این خونه ناهمسایگی از ما دیدید ...

حلال کنید ...

اینم آدرس خونه جدید جون خودتون حتما بیاین سر بزنید ...

http://saeed.bushehr.ws

می بینمتون ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

سلام /.

من دارم از این خونه مجازی اسباب کشی می کنم ...

دارم می رم به یه خونه دیگه ...

شما هم میاین بهم سر بزنید ؟

یه خونه جدید با یه رنگ آمیزی جدید ...

با یه زاویه نگاه جدید ؟ ... نمی دونم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

سلام/.

اول : به حسین و افشین و پویا : همتون .......  

مگه قرار نبود آپ کنید . ها ؟ ...

دوم: ما (اعضای اصلی شورای برگزار کننده جشن پیدای پنهان)

دیشب دعوت انجمن ضایعه نخاعی بودیم بگید کجا ؟ !!

تو سالن ترانزیت اداره بندر ...

سوم: افطاری مفصلی بود /اول شیر داغ /بعد زولبیا بامیه و کیک و موز

بعدشم کباب و نوشابه و بعدشم آب میوه و ...

چهارم :گفتیم بریم یه دوری بزنیم هوایی تازه کنیم

پنجم: حس(( پوارویی)) مون گل کرد و رفتیم طف یه کشتی خیلی بزرگ

اسمش هرمز ۲۵ بود !! القصه / اولش یه کمی بچه ها براشون سخت بود

ولی بعد بسم الله گفتیم رفتیم و هماهنگش کردیم ...

جاتون خیلی خالی /قیامتی بود ... اگه اینا آپ کرده بودن حالا می شد

عکسا رو هم گذاشت...

ششم:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

کف بر شدیم/ یه ماشینایی که تا حالا شاید فقط تو اینترنت و عکسا

می شد پیداشون کرد ...  رو هم دیدم و کلی ...

از همه مهمتر سید افشین که حالا آفتابی نکرده بود که اینقدر

مکالمه انگلیسی اش خوبه یه حال اساسی به همه داد

با یه بنگلادشی مثل چکاوک  صحبت کرد که ما همینجور

دهنا باز و مات نیگاش می کردیم ...  

هفتم : شرجی زیاد هوا داشت دیوونه مون می کرد ...

سریع برگشتیم ...

هشتم : آخیش هشتا شد!!

نهم : از همتون ممنونم / از همتون .

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

شوق فریاد (1)- ابر و باد (2)

 

سلام /.

اول: از همه میلاد امام حسن مجتبی رو به همه شما تبریک عرض می کنم /.

دوم: کار بنایی خونه اگه خدا بخواد تموم شد.حالا فقط لوله کشی و

رنگ و نصب کلید پریزا مونده ...  

سوم:تیم منتخب وبلاگ نویسای بوشهری

   تو جام فوتبال ماه مبارک رمضان شرکت می کنه  ...

دیشب هم رفتیم تمرین ... / بعد شم تیم اول برای

 مسابقات فوتبال بین المللی وبلاگ نویسا عازم

... همون زمینی می شه که ((سوباسا اوزارو )) توش بازی می کرد ...

چهارم: قراره خانه وبلاگ نویسا افطاری بده ...

پنجم : دلم واسه بارونای شلال پاییزی یه ذره شده ...

ششم: بالا اتاقم تو طبقه دوم اداره گلاب به روتون دستشوییه ...

هر چی داد و فریاد کردم جامو عوض کنید به خرجشون نرفت ...

آقا ما اینجا گلاب به روتون هر کی می ره اونجا متوجه می شیم

این که نشد // دهن روزه دو تا لقمه سحری خوردیم نمی زارن

هضم شه ...!! . تا دیروز که با اجازتون چکه کرد !

 یه قطره و دو قطره و سه قطره هم نه ...

رفتیم خبر دادیم ولی ...

فکر کنم تا حالا آقایون و یا شایدم خانمهای مسئولمون

خودشون تو دستشویی زندگی نکردن که بفهمن

چقدر غیر قابل تحمله !!

منم که غیر این اتاق کوفتی دسترسی به اینترنت ندارم ...

شما بودید چی کار می کردید ... ؟

تازه جالبتر اینکه اینجا تاق امور فرهنگیه دانشگاهه ...

حتما تو دلتون می گید خدا به فریاد بقیه قسمتا برسه ! ... نه ؟ ....

هفتم : فعالاْ ! خداحافظ تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

ماه رمضون اومد و اوستا نیومد ...

  ماه رمضون هم اومد ولی من کماکان مشغول تعمیرات خونه هستم ...

آقا نمی دونید کارگر و اوستا برای آدم نقشه می کشن و گاهی هم دستور می دن !!

من که باورم نمی شد ... ولی کم کم باور کردم ! با یه کلاسی هم وقتی حرف می زنی

با هات حرف می زنن که نگو ... می گم دیگه فردازود می آی نه اوستا ؟

می گه حالا ببینم چطور می شه ...

القصه داریم رو این خونه پیر می شیم ...

رفقا هم مدام گله دارن که چرا آپ نمی کنی و چرا پیغام و نظر نمی زاری و ...

والا صبح که می ریم دانشگاه ... بعد از ظهر هم صدا و سیما ...

حالا خودتون بگید کی بیام آپ کنم ...

حالا یه وقتی زیر سیبیلی که رئیس نفهمه یه کارایی می شه کرد

ولی همونم لو می ره ... شانس نداریم که ...!

دیگه دارم کم میارم بچه ها ...

از اول تابستون که قرارداد خونمون تموم شده

جا و مکان درست و حسابی نداریم که ...

این خونه هم ... لعنتی تموم شدنی نیست هرچی خرجش می کنی انگاری

داری تو چاه می ریزی ...

البته یه خورده بیشتر از کاراش نمونده ها ...

آخه دیگه پولام تموم شده ...  

حقوقا رو هم که ندادن ...

بابا اصلا ولش کن ... حالا فکر می کنم شکم روزه باز گشنم می شه دیگه هیچ

ماه رمضون خوبی داشته باشیم ... و از لحظه ها مون به خوبی استفاده کنیم ...

قصه ما به سر نرسیده و هنوز ادامه داره ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

هنوز جشن تموم نشده دلم واسه بچه ها تنگ شده

سلام

جشن تموم شد

حقیقتش تو زندگی ام بعضی چیزا هستن که وقتی

می خوام تعریفشون کنم

احساس می کنم از قدرت قلم و حرف و این جور چیزا

خارجه ... آره خارج.

خارج قسمت این تقسیم کار ساندویچ شده هم

غیر قابل توصیفه برای من...

حالا هی اس ام اس بزن که چرا آپ نمی کنی !!

همتون به اون خوشکلی نوشتید حالا من چی بنویسم !!؟

از  بچه ی دوم نژاد بگم ؟

بی خیال ...

من به عنوان نوکر همه بر و بچ برگزار کننده جشن بزرگ پیدای  پنهان

اون شب بیاد ماندنی حالی داشتم غیر قابل توصیف ...

و به دستان و دیده گان سر شار از عشق، شکیبایی، دریا و حضور

همه کسانی که توی اون مراسم عاشقونه سهمی داشتن بوسه می زنم و

رو به درگاه خدای بزرگ سجده شکر به جا می آرم ... چرا ؟

خوب چونکه با هیچ یه جشن به اون بزرگی رو مدیریت و اجرا کردن

 کار هر گروه و هر کسی نبود ...

 و من به چشم خودم دیدم جلوه های خدایی رو  تو تموم لحظه های اون جشن ...

از پیگیری ها گرفته تا کارت دعوت ها و تندیسها و ...

هر کی به خدا توکل کنه خدا هم براش تلافی می کنه ...

و خدا واسه ما تلافی کرد ...

گزارش گام به گام تصويري

گزارش جشن از زبان يك حاج! اسپانسر حرفه اي / دقيق و مهربون

 بدون شرح ... از شكوفه ياس                                                 

خانه وبلاگ نویسان چه نوشت؟!

مسئول روابط عمومی جشن :...

و بقیه دوستانی که در وبلاگ های فوق به آنها

دسترسی پیدا می کنید...

و جشنی گرفتیم که باید تو تاریخ جشنها و بلاگی ثبت بشه ...

یه حرف با اونایی که دلشون واسه برگزاری این جشن

هنوز مثه سنگه : !!

بچه های وبلاگ نویس گروه برگزار کننده جشن اونقدر ها

محبوبیت و وجه ی فرهنگی و اجتماعی بالایی دارن

که نیاز به خود نمایی و غیره نداشته باشن ...

خود نمایی و ثبت نام برای کسانی است

که نمی تونن زیباییها/ اشکها و لبخند های زلال رو درک کنند .

ــــــــــــــــــــــ

والسلام/.

                              دوستون دارم 

                 داداش سعید همه اونایی که هنوز

              عاشقن و قلبشون سفید سفید می تپه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

بال بگشا که آغاز تویی /اعقد شدیم و بوشهر ماهواره دار شد !!

سلام برو بچ ...

حالا که آسمون چراغونیه ...

من هم این سه میلاد بزرگ رو(میلاد اما حسین (ع)میلاد حضرت عباس (ع)

 ومیلاد حضرت سجاد (ع)) به همه شما خوبان تبریک عرض می کنم .

آقا جشن بزرگ داریم ...

حضور واسه همه آزاده ...

هر کی می خواد بیاد می تونه بیاد !!

قدمتون رو چشامون ...

.... دیشب افتتاح (واضح و همه فهم حرف بزنم): ماهواره بوشهر بود

یعنی برنامه های رادیو و تلویزیون رو دیگه از این به بعد می شه با ماهواره دید !! .

اما حقیقتش دیشب تو اداره هم بودما ولی برای افتتاحیه حالم خیلی گرفته بود ...

با اینکه کلی کار داشتم اداره نتونستم بشینم ... پاشدم اومدم خونه !! ...

توی راه با خودم فکر می کردم که : از یه طرف با چه وضعیتی دیشای مردم جمع می شه

از یه طرف تو بوق و کرنا که آغا خبر ما ماهواره ای شدیم !! . . .

من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم ...

واسه اونایی که دارن ... به قول مهتی:

ولش ...

 

 

دیروز سالروز بیاد ماندنی عقد من با خانوم بود ...

جا تون سبز ... کارگر داشتیم و در گیر گچ کاری و ...

خلاصه این سالگرد مهم رو اینجوری جشن گرفتیم ...

تازه بعدشم باید سریع می رفتم ضبط برنامه ... خیلی حال گیری بود ...

ولی خوب ناگفته نمونه که یه قولایی هم بینمون رد و بدل شد ...

البته عملی شدنش می افته به بعد از حساب و کتنابای خونه و

راحت شدن از بدهکاری هایی که ساختن این ساختمون برامون

به بار آورده... 

امید وارم همگی خوشبخت باشید ...

بیاد اون روزای سبز/ غزل خواستگاری رو که مربوط به سالهای سرخ آبی

زندگیمه تقدیم می کنم :

-: قلب ساعت گرفته بود اما قلب من می دوید در خانه

هر شب از دوری تو می لرزید قامتم مثل بید در خانه

دست تقدیر جای خود اما بی حضور نگاه تو چندیست

آشنا و غریب می پاشند بر نگاهم اسید در خانه

*

پدرت عارفانه پرسیدند : باغبانش منم - تو شغلت چیست ؟

- گونه ام سرخ شد زپنجره ام مرغ عشقی پرید در خانه ...

-: دل به دریا بزن شنا گر باش ...(به خودم آمدم غزل خواندم)

عاشقی هم برای خود شغلی ات ... عطر یاسی و زید در خانه ...

سینی چای تازه در دستت چادرت باغ پسته و انجیر...

سر به زیر و نجیب می آیی می تراود امید در خانه

*

ای نجیبی که خوابهایم را می نویسی بگو که بیدارم

تا بدانم که چیست تکلیف چشم خیس(( سعید ))در خانه

من خاکستری گریزانم از قدمهای رنگ رنگ اینجا

از زمانی که بعد از آن واشد پای قلبی سفید در خانه

ما به هم قول داده ایم امسال سال نو را کنار هم باشیم ...

پس قرار من و شما کی شد ... ؟ سال نو روز عید در خانه ...

                                                           سعید نوذری - بوشهر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

ctrl+shift+delet

سلام /.

کله ام پُر شده ...

یه فرمت حسابی می خواد...

ولی نمی شه ...

ویروس گرفته ...

پیغام خطا می ده ...

آنتی ویروسم کاری نمی کنه !!

چی کار کنم ؟

نمی زارن خاموش بشم ...

اداره ... کار ... اداره ... بدو بدو ... کار ...

نمی زارن خاموش بشم ...

من یه کامپیوتر تنها و خسته ام که یه شات داون حسابی می خواد ...

مرخصی می خوام ... شات داون می خوام ...

سرخ می خوام سبز می خوام ... آبی می خوام ... آبی .

اینا به من مرخصی نمی دن ... می خوام برم بخوابم ...

از پنج و نیم صب تا ۱۲ شب ... ریسیت نمی شم ...

شات داون نمی شم ...

هاااااااااااااااااای ... منو داغونم کردن...

می خوام فرار کنم ... فرار کنم ... فرار ...

من یه بلدیزر تنهام یه تراکتور که فقط دنده عوض می کنه

که عشق می کنه تپه ها رو خراب کنه  ...

خاکریزا رو فتح کنه ...

من خیلی دلم گرفته ...

هیچی نمی خوام ... هیشکی نمی خوام ...

غذا و آب و ... کاش می شد هوا رو نداشت ...

من یه کامپیوتر تنهام ... کنترل + شیفت +دلیت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

بعضی آدما دچارش می شن !! دونوعش شایعه مقدس و غیر مقدس!! من و مهتی هم دچارش هستیم !! دوا درمونم نداره

سلام

 

یادتون میاد اون اوایل یعنی قدیما که ما کوچولو تر بودیم یعنی کوچولو بودیم

یه برنامه بود به نام بچه ها مواظب باشید !!<؟

امروز تو جامعه به هیشکی نمی شه اعتماد کرد .یعنی گاهی آدم از بهترین

رفقا و دوستاش ممکنه ضربه بخوره ...

مثلا تو اداره ...

میای سفره دلتو پیش یکی وا می کنی که بهش اعتماد کامل داری ...

اما چند روز بعد هندونه آقا ((تو زرد)) درمیاد !!(این یه ضرب المثله) 

بعد معلوم می شه که حرفت رو جار زده و تنها کسی که نفهمیده

ننه گلاب قصه گو )این هم یه اصطلاحه .

درد سر تون ندم ...

یا این زبون لامسّبو (مذهب) رو ببند و یا اگه نبستی باهاس

تاوونه سختی پس بدی...

آقا اگه مسئول داری مجبوری پاچه خواری کنی و...

نکنی !! چی می شه ؟ ...

شوت می شی تو یه جزیره دور افتاده !!!

حرف حق نزن  چون سه سوت بیخ تا بیخ گلوی آبروت رو می برن و ...

چند وقت پیش یکی از مسئولین اداره منو کشید تو اتاق

کلی با من صحبت کرد ...

کل حرفش این بود که : اینقدر انتقاد از این و اون نکن ...

آدما امروز دوست ندارن ضعفاشون رو بدونن

حالا با هر زبونی که می خواد باشه ...

اینقدر خودتو خراب نکن ...

به تو چه مربوط که فلان کس از زیر کار در می ره

سر وقت نمی آد اداره ...

دیر میاد زود میره

کولر اداره رو برده خونه و استفاده شخصی می کنه ...

باج می گیره ...

باج می ده ...

تو برو یه گوشه کشک و تیلیت خوده تو بخور

کاری به این کار ها نداشته باش ...

اخراج می شی یا ...

پاپوش دوربین برات کم نبود بازم دلت می خواد ...

من آدم بی ادبی نیستم ولی حرف اون طرف رو می خوام انتقال بدم

آخرشم گفت : می دونم دست خودت نیست ...

برو یه آزمایش بده شاید ............. !!!

من هم خندیدم و گفتم شک نکن اگر هم باشه

 از نوع فرهنگی و  مقدسشه !!

حالا یکی باید یه برنامه جدید بسازه که آدما مواظب باشید ...

از ما که گذشت شما مواظب خودتون باشید ... 

بزارید همین یه لقمه ای که  با عرق جبین در میارید رو

با آرامش و آسایش بخورید ... 

به مسئولینتون از من بیشتر لبخند بزنید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   | 

حق با پوله !!

دست خودمون نیست ...

پس دست کیه ؟ !!

-: امروز باید بتونی بچاپی و چاپلوس باشی

امروز دیگه دیروز نیست بچه

بینی ات رو تمیز کن ...

اَه ... حالمو بهم زدی ...

تو هنوز نمی تونی بینی ات رو تمیز کنی ...

باید گرگ بود و گرگ خورد و بره نما بود !!

باید همش خوبی مسئولتو بگی ...

اگه نمی خوای باشه ...

اگه عوض شدی پای خودت ...

خدایا دلم می خواد

زار زار گریه کنم

زار

   زار                     

      زار

اگه شکایت کنی ...

اگه فریاد بزنی ...

اگه بمیری ...

همه یه جوره ...

حق با پوله ...

ای خدا

دیگه بسه

برسونش  که من دارم کم میارم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط آفتاب آبي   |